تبليغاتX
" هو المحبوب"
 چادرم...
چادرمو دوست دارم چون بهم آرامش میده... (یه ارامشی که معنی شعار نمیده)

چادرمو دوست دارم چون حکم یه "نه" محکم داره به خیلی از نگاه ها...

چادرمو دوست دارم چون هیچ ماشین مدل بالایی به خودش اجازه نمیده برام بوق بزنه که... (البته به قول دوستم احتمالا آدم حساب نمیکنن!!! )

چادرمو دوست دارم حتی اگه تو مترو لای جمعیت گیر کنه...

چادرمو دوست دارم حتی اگه تو تابستون باهاش تا دم مرگ تب کنم...

چادرمو دوست دارم حتی اگه گاهی خیلی اذیتم میکنه...

چادرمو دوست دارم حتی اگه بعضیا با "چندش" نگام کنن...

چادرمو دوست دارم حتی اگه بهم بگن  "اُمل!"...

چادرمو دوست دارم حتی اگه بهم بگن "شما بدون آب و برق و گاز و تلفن چطوری زیر چادر زندگی میکنین؟!!"

 

 

عید نوشت:

عید غدیر رو خدمت همه دوستان تبریک میگم...

انشالله که عیدی همه مون یه نگاه کوچیک باشه از طرف ائمه...

 نگاهی که زندگی مونو زیر و رو میکنه...

سیدهای عزیز عیدی یادشون نره!

التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط خلیفه خدا روی زمین در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 15:37  |
 عشقم برگشت...........

بابای گــــــلم از مسافرت برگشت...

تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم.......

یه عــــــــــالمه!

dear father

پست قبل نوشت:

تو پست قبلی یادم رفت که بگم فهیمه خانم یه نقاشی از خودش و مریم و بنده و ... کشیده بود ، جمعه نشونم داد. من که نمیتونم توضیحی بدم که چی بود! از خودش بپرسین!!!!!!

تلنگر نوشت:

۲۹ آذر تولد فهیمه است. هدیه یادتون نره!!! اول دی هم تولد خود ِ خودمه... ما که کادو نمیخواییم ولی خب حالا که اصرار میکنین...

|+| نوشته شده توسط خلیفه خدا روی زمین در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 15:42  |
 عرفه ی ما
سلام

امروز به پیشنهاد نوه آخوند عزیز دعای عرفه رفتیم مصلی.

با بروبچ که عبارتند از: فهیمه (بچه حزب اللهی) - مهسا (آسمون۷) - مریم(گرافیست کوچک) و مهم تر از همه خـــــودم!!!

به علت هم محله ای بودن با مریم از اول اولش با هم بودیم.

از ذوق زیادمون زود رسیدیم ایستگاه امام خمینی. مهسا ولی به موقع اومد و  امان از فهـــــیمه... امان... داغش به دلمون موند یه بار زود برسه!!!!

برنامه مصلی هم خوب بود. یه حاج آقایی دعا رو میخوند که من فامیلیشو نمیدونستم!

دائما از ولایی بودن و مطیع رهبری بودن میگفت که خیلی خیلی چسبید!

متاسفانه فرصت مون کم بود نشد پشت سر همگی دوستان وبلاگی حرف بزنیم. ولی یه چندتایی رو گلچین کردیم و یه ذره...  (به قول فهیمه ها ها ها!)

تو اتوبوس هم با مریم جون نون پنیر زدیم... جاتون خالی... با دستهای تمییییییز!!!!

در کل خوش گذشت.. جای همگی خالی...

 راستی پرده های مینی بوس هم نارنجی بود که منو یاد وب فهیمه انداخت! آخی...

تنبلی نوشت:

حسش نبود آدرس بچه ها رو بذارم. خودتون از لینک ها پیداشون کنین!!!

 

|+| نوشته شده توسط خلیفه خدا روی زمین در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 22:9  |
طراح قالب : شمع سوخته بالا